یه مدتیه حس می کنم درست زندگی نمی کنم! نه! در واقع اصلا زندگی نمی کنم! یعنی الان شرایطم یه جوریه که اصلا از نحوه ی زندگیم راضی نیستم! ![]()
وقتی بچه بودم (منظور بازه ی زمانی بین 0 سالگی تا پیش از ورود به دانشگاهه!!) ... آره وقتی بچه بودم واقعا زندگی رو حس می کردم! همیشه واسه همه چی وقت داشتم! واسه مدرسه رفتن ، درس خوندن ، بازی کردن ، کتاب خوندن ، تلویزیون دیدن ، کمک کردن به مامان تو خونه ، مهمونی رفتن ، دیدن دوستام و ... بعد از رفتن به دانشگاه تا حد زیادی از وقتم واسه بقیه کارهام زدم ، اما بازم حداقل همون یه ذره هم که شده واسه شون وقت می ذاشتم! بعد دانشگاهم که اقلا تا 6 ماه به بهانه ی کنکور کلا زندگی مو تعطیل کردم اونم با اینکه حتی درست درمون درس هم نمی خوندم!
بعد اونم تا الان ، هرچی فکر می کنم که تو این 8 ماه چیکار کردم و چرا بازم نتونستم به هیچ کاری برسم و به روال عادی زندگی برگردم، چیزی یادم نمیاد!!! در واقع تو این 8 ماه کاری نکردم که به چشم بیاد اما نمی دونم چرا درست هم زندگی نکردم!!! ![]()
دوست دارم به روال عادی زندگی پیش از دانشگام برگردم!!! اینقدر دوست دارم اون دوران رو !! یادش بخیر!
نتیجه اخلاقی: نتیجه می گیریم که من آدم خوبی ام اما باید سعی کنم خوبتر بشم!!! ![]()
چند روز پیش خاله پیشنهاد داد خاطره ی کریم هزار تومنی رو بنویسم!
زمانی که من طفل نوزادی بیش نبودم
مامان خانوم و آقای پدر تو یه بانک ؛ فکر کنم مسکن؛ واسه من یه حساب پس انداز باز می کنند؛ بهد همون وقتا زمانی که یکی دوساله بودم
یه روز مامان خانوم که به بانک مورد نظر مراجعه کرده؛ می بینه یه سری قرعه کشی انجام شده و اسامی برنده ها رو هم یه جا نوشتن و یه آقایی داره اسامی شونو بلند می خونه! تصادفا اسم یکی از برنده ها « کریم د » بوده! خلاصه سرچ می کنن تعجب می کنن این آقا کریم چرا جلو نمیاد جایزه شو بگیره! مامان خانوم هم میره جلو اسم و مشخصات این کریم رو می خونه و می بینه این درواقع «مریم د» هست و این ها اشتباهی ، مریم رو کریم خوندن!!! خلاصه؛ معلوم میشه این کریم، منم که برنده ی هزار تومن پول شدم! مامانی هم میاد خونه و این خاطره رو واسه همه تعریف می کنه و کلی همه بهش می خندن!
دیگه بعد از اون تا سالها بعدشم ، اطرافیان خاطره ی این کریم هزار تومنی رو فراموش نمی کنن!!!
2- فرض کنیم تو شبکه محلی ما ، همه سیستم ها از یه نرم افزار خاص که روی سرور نصبه استفاده می کنند؛ در این صورت دو حالت پیش میاد؛
حالت اول اینکه برنامه 2 نسخه داره؛ یکی نسخه ی سمت سرور؛ که روی سرور نصب میشه ، یکی هم نسخه ی سمت کلاینت؛ که روی کلاینت ها نصب میشه
حالت دوم هم اینکه برنامه فقط یه نسخه داره که اونم روی سروره؛ در این صورت کلاینت ها از برنامه ی روی سرور استفاده می کنند؛ مثلا یه Shortcut از برنامه ی روی سرور ایجاد می کنند و ازش استفاده می کنند؛ در این صورت فکر می کنم بهتره اسم درایو map شده رو با درایو share شده سرور (که برنامه ی مورد نظر روش نصبه) یکسان انتخاب کنیم!
نکته اول: این جمله ی آخر درسته یه کم غلط به نظر میاد ؛ اما درسته!!!
نکته دوم: نمی دونم اون جمله ی آخری دلیل علمی داره یا نه؟! اما واسه خودم که یه مقدار از مشکلاتو حل کرد!!!
3- فرض کنیم تو یه شبکه ی محلی ؛ یه درایو share شده تو سرور داریم و Admin سرورمون هم پسورد داره؛ در این صورت کلاینت ها هربار که restart یا logoff می شن؛ باید برای استفاده از درایو share شده ؛ پسورد Admin سرور رو وارد کنند؛ مگه اینکه تو سرور برای کلاینت ها ، user تعریف کرده باشیم و از اون user بخوایم به درایو share شده دسترسی داشته باشیم
چند روز پیش اومدم یه ضرب المثل بگم مثلا! اینو گفتم: « انگار دارم میخ تو هاون می کوبم!! » ![]()
بگذریم! دیشب داشتم دنبال یه چیزی می گشتم ، مهم نیست که چی بود، یه جور رسید بود، تو کمدم پیداش نکردم؛ واسه همین رفتم سوراخ سنبه های خونه رو گشتم که پیداش کنم. تو جریان همین سرچ هام یه چیز دیگه پیدا کردم که خیلی وقت بود گم اش کرده بودم!شماره تلفن چند تا از دوستام تو گنبدکاووس ، کلی ذوق کردم
و رفتم پای تلفن؛ بیشتر شماره ها عوض شده بودن، خلاصه با مراجعه به اطلاعات تلفن 118 شماره 2 تا شونو گیر آوردم و زنگ زدم!
اولش شک داشتم شماره ها رو درست گرفته باشم اما وقتی صدای دوستامو شنیدم فهمیدم درسته! تازه وقتی صداشونو شنیدم فهمیدم چقدر دلم برای دوستام و برای شهر گنبد تنگ شده! برای روزهای دبیرستانم که چقدر قشنگ گذشتن!
واسه همین الان هوس کردم بیام یه پست غم انگیز بذارم! ولی فکر کنم زیاد غم انگیز نشد نه؟! به هر حال؛ حال خودم که غم انگیزه تا حدی! 
شعر زیر رو هم سالها پیش تو یه کتاب خوندم و اگرچه ربطی نداره اما چون یه کم نوستالوژی داره و یه کمی هم غم انگیزه می نویسمش:
شیرین خیال تو
همچون شراب کهنه ؛ به رگ های خاطرم
هر لحظه می دود...
هر لحظه یادهای تو را زنده می کند
آن یادهای دور ؛ یاد گذشته ها ...
در موسم بهار که بودم کنار تو
بر طرف جویبار
می زد جوانه دانه ی گندم به کشتزار
عشق من و تو نیز در آنجا جوانه زد
یادش بخیر
آیا به خاطر تو هم این یاد مانده است؟
یادش بخیر...